شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
55
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 17 ] ذكر حيلتى كه چنگز خان با سلطان كرد و تمام شد چون چنگز خان بر اترار مستولى شد بدر الدّين عميد كه نايب صفىّ اقرع بود ، و صفىّ اقرع وزير سلطان در بلاد ترك ، به خدمت [ او ] حاضر شد و خلوت خواست - و با سلطان حقد و عداوت تمام داشت ، چه سلطان پدر او قاضى عميد سعد و عمّ او قاضى منصور و جماعتى از عمّزادگان و برادران او [ را ] در وقت استصفاء اترار بقتل آورده بود - و گفت كه : بايد كه خان را معلوم باشد كه دشمنترين خلق خدا نزد من سلطانست ، زيرا كه قوم و پدران و خويشان من كشته است ، و اگر توانستمى كه جان فدا كردمى و كينهء خود از وى به تو ختمى فدا مىكردم . امّا اين قدر مىگويم كه او سلطانى عظيم و صاحب قدر است و به آنكه لشكر خود را در اين اطراف پراگند مغرور نمىبايد بودن ، كه او را غير ازين لشكرهاى بىاندازه ملازمند كه بدينها حاجتى ندارد ، و اگر خواهد اضعاف اينچه دارد بحشر جمع كند . راى جز آن نيست كه حيلهاى كنند تا وى از اميران خود متوهّم شود . آنگه گفت كه : ميان والدهء سلطان و سلطان وحشت قايمست . و در آخر اتّفاق كردند بر آنكه بدر الدّين عميد از امرائى كه خويشان والدهء سلطاناند مكتوبات مزوّر به خدمت چنگز خان نوشت مشتمل بر آنكه : ما از بلاد ترك با عشاير و قبايل و متعلّقان به خدمت سلطان * آمديم تا ببندگى والدهء او باشيم ، و چندين سالست كه او را بر تمامت ملوك جهان نصرت مىدهيم ، تا جهان را گرفت و تمامت گردنكشان سر بر خط فرمان او نهادند .